close
دانلود آهنگ جدید
5 داستان های کوتاه و جالب
قالب وبلاگ
آخرین ارسالی های انجمن
x
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 10 nikoo2020
0 10 nikoo2020
0 11 nikoo2020
0 13 nikoo2020
0 10 nikoo2020
1 136 kafeniaz
0 19 kafeniaz
0 40 nikoo2020
0 38 nikoo2020
0 34 nikoo2020
رفرش اتوماتیک غیر فعال(برای فعال کردن کلیک کنید)

امکان اضافه کردن توضیحات به تبادل آی دی اضافه شد. برای دیدن نمونه کلیک کنید

|arabpoor_ali|jokkade_ir|karimi_m1377|iilO_olli|reza98zoom|highboy_ir|milad_turk_boy73|leon_scootkeenedey|soheilnew20|mr_mahdi14|digitallyha|brooztarin|ali_khoshnoodi15|loveInRain.saeed|moeinireza50|mehdi.kh339|onlineadd14|sir.behzad|amirrezaabdi15|saman138282|tired.lover098|miladbagheri667|funbrooz|sinasokot|sk5j|your id|your id|your id|your id|your id
366 بار بازدید
امیر
جمعه 19 آبان 1391 ، 20:13

5 داستان های کوتاه و جالب

 داستان های کوتاه و جالب

لیست داستان ها:

۱) دختر کوچولو   ۲) نگاه از پنچره   

۳) تبلیغ کوکاکولا  ۴) عروسک

۵) پرهیز از غضب

داستان ها در ادامه مطلب...

 

 

۱) دختر کوچولو

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو!
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود، به طرف دکتر دوید: آقای دکتر! مادرم!
و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد: التماس میکنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.
دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم.
دختر گفت: ولی دکتر، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد…
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما میمردی!
مادر با تعجب گفت: ولی دکت ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا…!

.

.

.

۲) نگاه از پنچره

پیرمرد صندلی سیاه رنگ اتاق را کنار پنچره گذاشته بود و از شیشه ی گرد و غبار گرفته ی آسایشگاه بیرون را تماشا میکرد. روی صورتش لبخند یخ بسته ای نقش بسته بود و سرش را به گوشه ی دیوار تکیه داده بود.
روبه روی آسایشگاه پارک بزرگی بود. مردم عصرها زیر سایه ی درختان یا روی نیمکت های آن می نشستند.
نیم ساعت پیش هم که از کنار در اتاق رد می شدم پیرمرد را باز در همین حالت دیده بودم که بیرون را نگاه میکرد، تنها به یک نقطه! نگاهش به سمت دختر و پسری بود که سر دختر روی شانه های پسر قرار داشت. لب های پسر باز و بسته می شد و با حالتی مظلومانه سنگ فرش های پارک را می نگاه می کرد.
پارک شلوغ بود. جلوی در وردوی آن دو مرد باهم یقه به یقه شده بودند و مردم دور آنها حلقه زده بودند. چند نفر سعی داشتند آنها را از هم جدا کنند.
پیرمرد توجه ی به شلوغی پارک نداشت تنها همان نیمکت روبه روی پنچره را تماشا میکرد و دختر و پسر نشسته روی آن را، بدونه آنکه یک پلک هم بزند آن دو نفر را می پایید. انگار می ترسید چیزی را از دست بدهد!
شنیده بودم تاجر موفقی بود و تنها یک دختر داشت که سه سال پیش وقتی تصمیم گرفت برای زندگی به آلمان برود پیرمرد را به آسایشگاه سپرد. از شش ماه پش که سکته ی مغزی کرده بود سمت چپ بدنش نیمه فلج بود و به سختی توان راه رفتن داشت. هفته ی گذشته برای تولد نود سالگیش جشن مختصری در آسایشگاه گرفته بودند.
کنجکاو بودم بدانم در ذهن پیرمرد چه می گذرد، وقتی با این سماجت ادا و اصول پسر و دختر را دنبال می کند!
در همین افکار بودم که پرستاری وارد اتاق شد. وقت داروهای پیرمرد بود. پرستار به سمت پیرمرد رفت و با او صحبت کرد، ولی جوابی نشنید!! وقتی دستان پیرمرد را در دست گرفت متوجه شد…
فردای آن روز پزشکی قانونی زمان ایست قلبی را ساعت هفت و نیم گزارش کرد.

.

.

.

۳) تبلیغ کوکاکولا

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت .
دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»
وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:
پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»
وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم آن ها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند!

.

.

.

۴) عروسک

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان… اما زن با بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا
پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد! او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!
پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!
بعد رو به من کرد وگفت: من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم: بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.
چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر ناگواری به من داد: زن جوان دیشب از دنیا رفت.
اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

.

.

.

۵) پرهیز از غضب
مردی به پیامبرصلی اللّه علیه و آله عرض کرد یا رسول اللّه ! مرا تعلیم ده ! حضرت فرمود: برو و غضب نکن .
آن مرد گفت : همین مرا بس است و به جانب قبیله خود رفت . ناگهان در میان طایفه اش جنگی در گرفت و مسلحانه در برابر یکدیگر صف کشیدند. آن مرد هم که وضعیت جنگی را مشاهده کرده مسلح شد و در صف جنگاوران ایستاد.
آنگاه سخن پیامبر صلی اللّه علیه و آله را بیاد آورد که به او فرمود: غضب نکن . اسلحه را کنار گذارد و به نزد مخالفین قوم خود رفت و گفت : ای مردم هر جراحت و قتل و زدن بی نشانه ای که در افراد شما به عهده من باشد و خونبهای آن را می پردازم .
مخالفین که سخنان صلح طلبانه را از او شنیدند گفتند: ما این جریمه را نمی خواهیم . برای شما باشد زیرا ما از شما به این جریمه سزاوارتریم . آنگاه با یکدیگر صلح کردند و با آن کینه از میان رفت .

قصه های تربیتی چهارده معصوم (علیهم السلام)/ محمد رضا اکبری

1-برای باز کردن فایل هایی که دانلود میکنید از دو نرم افزار winrar و اگر باز نشد notepad استفاده کنید.

2-شما نظر دهید ما هم مشکلات شما را که در نظرات مطرح کرده اید برطرف میکنیم. لطفا اگر مشکلی دارید یا نظری درمورد مطلب دارید در نظرات مطرح کنید تا موجب اشتیاق نویسندگان شود.

3-لطفا کپی رایت قالب و ابزار را رعایت کنید تا انگیزه فعالیت ما بیشتر شود.

4-برای دریافت فیلم آموزشی غیر فعال کردن دانلود منیجر کلیک کنید



نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
پنل کاربری
x
عضو شويد
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
یا وارد حساب کاربری خود شوید :
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز خود را فراموش کردید؟
test
x
آمار
x
آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 2721
کل نظرات کل نظرات : 473
آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 508
بازدید دیروز بازدید دیروز : 552
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 10
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته بازدید هفته : 5,835
بازدید ماه بازدید ماه : 16,111
بازدید سال بازدید سال : 361,008
بازدید کلی بازدید کلی : 10,828,665

اطلاعات شما اطلاعات شما
آِ ی پیآِ ی پی : 18.232.53.231
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
اطلاعات شما کاربران آنلاین
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 3
تعداد اعضا تعداد اعضا : 2745
تعداد اعضا آنلاین تعداد اعضا آنلاین : 0 نفر

آرشیو مطالب
x
شمارشگر سایت, کد طالع بینی وبلاگ , آمارگیر سایت ساخت پاپ اپ, کد پاپ اپ, ساخت کد پاپ اپ, کد پاپ آپ,کد ابزار مبدل تاریخ,ذکر روز های هفته,کد آیفریم, دانلود نرم افزار ارسال بازدید, بنر لایه باز بک لینک رایگان,فال حافظ,فال,رنک گوگل,رتبه سنج گوگل,کد ابزار قرآن آنلاین,تبدیل تاریخ,مبدل تاریخ بازی آنلاین,بازی انلاین,بازی,بازی دخترانه,پیج رنک تبادل لینک,کد موس,کد گوگل پلاس ,فرم تماس با ما ,کد ابزار تماس با ما ,کد ابزار ذکر ایام هفته کد صفحه بندی وبلاگ,فتوشاپ آنلاین,کد فتوشاپ آنلاین برای وبلاگ,قران آنلاین,قران انلاین